خیلی وقت بود که دیگه حوصله ی وبلاگ نویسی رو نداشتم ٬ تصمیم گرفته بودم بازم مثل گذشته ها حرفهای دلم رو توی ذهن و روحم مخفی کنم تا کسی با ترحم بهم نگاه نکنه اما تنهایی اون قدر آزارم داد که مجبور شدم دوباره بنویسم . دیروز نزدیک به دو ساعت توی حیاط دانشگاه رو به روت نشسته بودم ٬ کمرم درد می کرد و پاهام از اون همه نشستن خواب رفته بود اما یه چیزی از درون من رو به نشستن وادار می کرد . گاهی اوقات طوری که من متوجه نشم بهم نگاه می کردی و قبل از اینکه من بتونم مچت رو بگیرم نگاهت رو می دزدیدی . نمی دونم پشت اون چشمهای مغرور چه خبره ٬ شاید تو برخلاف من که از روی علاقه ساعت ها به اون صندلی تکیه می دم فقط کنجکاوی و نه بیشتر . دلم می خواد فکر کنم که تو هم از من خوشت اومده و فقط منتظر یه فرصت کوچیک هستی تا بهم نزدیک بشی . احسان تو تمام اون چیزی هستی که من می خوام ٬ همه ی خواسته ی من . می دونم خیلی ها دوستت دارن اما بزرگترین آرزوی من اینکه یه روز تو فقط من رو دوست داشته باشی و چه چقدر دردناک و سخته که خودم خوب می دونم این آرزو تقریبا محاله .
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت توسط sonia kian
|
من از تو پرم
پر از دوست داشتن
دلم می خواد به تو فکر کنم
به تو که همه ی دنیای منی
دنیایی که منو می ترسونه
ترس از اینکه یه روز برات تکراری بشم
ترس از اینکه یه روز بری و دیگه دوستم نداشته باشی
من از نفس کشیدن بدون تو می ترسم
اگه تو نباشی از این حس خوب
خالی می شم
پس پیشم بمون و بذار دوستت داشته باشم
بذار اگه قراره به شوق دوست داشتن یه نفر زندگی کنم اون آدم تو باشی
بذار دنیای من تو باشی

+
نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت توسط sonia kian
|
نمی خواهم از تکرار بنویسم اما انگار قصه ی زندگی ما
آدم ها چیزی جز تکرار نیست
تکرار دوست داشتن ها
و جدائی ها
و من حالا پر از تکرارم
می خواستم هیچ وقت ٬ به هیچ کس فکر نکنم
و حداقل به خودم نشون بدم
که من می تونم تکراری نباشم ولی
تو و حضورت مثل همیشه
محاسباتم رو بهم زد
این روزها بیشتر از هر زمان دیگه ای به گفته هات فکر می کنم
به تو که آفریده شده ای تا من دوستت داشته باشم
از تو نوشتن برام خیلی سخته
پس ازت نمی نویسم
از حس خوبی که به روحم هدیه کردی میگم
از اینکه می خوام دوستت داشته باشم و
به تمام دنیا حتی خودم ثابت کنم که تو ارزش دوست داشتن رو داری
می خوام باور کنم که می تونم
اگه رنگی نیستم حداقل خاکستری باشم
نه مشکی
پ.ن.۱ : دوستای خوبم ببخشید که دیر آپ کردم و توی پست قبلی نتونستم به کامنت های قشنگتون جواب بدم .
پ.ن.۲ : سعی می کنم دیگه هیچ وقت این طوری نشه .
پ.ن.۳ : اگه می شه برام دعا کنین آخه این روزها توی شرایط عجیبی هستم که خودم هم درست ازش سر در نمی یارم .
پ.ن.۴ :همتون رو خیلی خیلی دوست دارم .
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت توسط sonia kian
|
در دو چشمش گناه می خندید
بر رخش نور ماه می خندید
در گذر گاه آن لبان خموش
شعله ای بی پناه می خندید
شرمناک و پر از نیازی گنگ
با نگاهی که رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه کردم و گفت :
باید از عشق حاصلی بر داشت
سایه ای روی سایه ای خم شد
در نهان گاه راز پرور شب
نفسی روی گونه ای لغزید
بوسه ای شعله زد میان دو لب

+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت توسط sonia kian
|
دنیای پرنده ها
به وسعت آسمان است
و دنیای ماهی ها
به اندازه ی دریا
و دنیای من ....
به اندازه ی چشمهای تو
پلک نزن
دنیای مرا
بهم نریز ....

+
نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت توسط sonia kian
|
تصمیم گرفته بودم تا آخر دنیا دوستت داشته باشم
می خواستم فقط به شوق
دوست داشتن تو نفس بکشم و زندگی کنم
ولی حالا که خوب فکر می کنم
می بینم ٬ اگه قرار باشه
به خاطر دوست داشتن تو نفس بکشم اصلا همون بهتر که نفسم بالا نیاد
و بمیرم
آدمی که از عشق و وفا چیزی نمی فهمه
آدم نیست
خسته شدم از این همه ناله کردن
از این همه عاشق بودن
دیگه نمی تونم خودمو تحمل کنم
از این موجود ضعیفی که تنها هنرش دوست داشتن توئه متنفرم
می خوام یکی دیگه باشم
هر کسی
جز اینی که هستم

+
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت توسط sonia kian
|
تا چند وقت پیش فکر می کردم
عشق یعنی دوست داشتن
یه نفر بی دلیل
یعنی دیدن تمام دنیا تو چشمای کسی که دوستش داری
یعنی نفس کشیدن
زنده بودن
و زندگی کردن
فقط برای دوست داشتن
اما حالا می فهمم
که توی این دنیای بی در و پیکر
عشق یعنی بازی دادن کسی که دوستت داره
یعنی خندیدن به احساس بقیه
یعنی از همه کس و همه چیز متنفر بودن
یعنی درد کشیدن و بغض کردن
عشق یعنی خفه شدن

+
نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت توسط sonia kian
|
نمی دانم چه می خواهم خدایا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته ی من
چرا افسرده است این قلب پر سوز
ز جمع آشنایان می گریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگی ها
به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از مردم که با من
به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم که تا شعرم شنیدند
به رویم چون گلی خوش بو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بد نام گفتند
دل من ٬ دل من ای دل دیوانه ی من
که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را ٬ بس کن این دیوانگی ها

+
نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت توسط sonia kian
|
خسته شدم از این همه تکرار ٬ از این همه سکوت ٬ از این همه درد . دلم می خواد نفس بکشم ٬ دلم می خواد از دست این بغض لعنتی نجات پیدا کنم ٬ ای خدا کجایی که صدام رو بشنوی ؟ من دلم می خواد دیگه عاشق نباشم .

+
نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت توسط sonia kian
|
پاییز امسال زودتر از همیشه رسید
شاید به غربت دلی که شکست و هیچ کس به درد او نگریست
زمین پر از برگهای زرد و نارنجی شد
به یاد حرمت عشقی که زیر پا له شد
هنوز مانده شود بغض آسمان جاری
به حزن این همه دوستت دارم های تو خالی
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت توسط sonia kian
|
چه ساده از من گذشتی ٬ انگار که هرگز نبوده ام و چه ساده چشم بر من بستی انگار که هرگز مرا ندیدی ... جای تعجب ندارد ٬ من جنس تو را خوب می شناسم . دویدن و دویدن و عاقبت به تصور رسیدن دلزدگی و بریدن ... گله ای نیست ٬ آنکه عاقبت می بازد تویی نه من... این اشک ها و این بغض دردناک مهمان چند روزی من اند اما تو ... یک عمر در حسرت عشقی که من می توانستم به روح سرد و قلب بی رحمت هدیه کنم خواهی گریست ... شک ندارم که خیلی زودتر از آنچه فکرش را کنی غم از دست دادن من گریبانت را می گیرد و تو دوباره به سمت من بر می گردی اما چه سود ... فاصله ی عشق و نفرت چنان به هم نزدیک است که فرصتی برای بخشش باقی نخواهد ماند ...

+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت توسط sonia kian
|
از بیم و امید عشق رنجورم
آرامش جاودانه می خواهم
بر حسرت دل اگر نیفزایم
آسایش پیکرانه می خواهم
پا بر سر دل نهاده می گویم
بگذشتن از آن ستیزه جو خوشتر
یک بوسه ز جام زهر بگرفتن
از بوسه ی آتشین او خوشتر
پنداشت اگر شبی به سر مستی
در بستر عشق او سحر کردم
شبهای دگر که رفته از عمرم
در دامن دیگری به سر کردم
دیگر نکنم ز روی نادانی
قربانی عشق او غرورم را
شاید که چو بگذرم از او یابم
آن گمشده شادی و سرورم را
آن کس که مرا نشاط و مستی داد
آن کس که مرا امید و شادی بود
هر جا که نشست بی تامل گفت :
او یک زن ساده لوح عادی بود
می سوزم از این دو روئی و نیرنگ
یک رنگی کودکانه می خواهم
ای مرگ از آن لبان خاموشت
یک بوسه ی جاودانه می خواهم

+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت توسط sonia kian
|
هرگز فراموش نمی کنم آن روز که برای اولین بار مرا بوسیدی ٬ تو گفتی نخستین عشق من هستی و من گفتم که تو اولین و آخرین عشق من خواهی بود . هر دو راست می گفتیم من برای تو فقط یک تجربه بودم و تو برای من تمام زندگیم بودی . وقتی رفتی تازه فهمیدم که دوست داشتن تو به قیمت تمام روزهایی که می توانستم بخندم تمام شد . نمی دانم از تو و بی وفایی تو بیشتر دلگیرم یا از خودم و احساسی که هنوز به تو دارم اما این را خوب می دانم که تو برایم همه چیز بودی و من فقط یک فصل از زندگی تو بودم ٬ فصلی که خیلی زودتر از باورم به پایان رسید و لحظه های گرم و عاشقانه اش یخ زد . حالا تو می خندی و من بغض می کنم تا این درد کشنده به فریاد تبدیل نشود ٬ تا تو اشکهایم را نبینی ٬ تا حداقل غرورم بیش از این در برابر چشمانت نشکند . نمی خواهم کسی چشمهای گریانم را ببیند ٬ نمی خواهم باور کنم که من هم مثل هزاران دختر دیگر صاحب قلبی شکسته ام .

+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت توسط sonia kian
|
باز در چهره ی خاموش خیال خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل حسرت بوسه ی هستی سوزت
باز من ماندم و یک مشت هوس باز من ماندم و یک مشت امید
یاد آن پرتو سوزنده ی عشق که ز چشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال
صورت شاد تو را نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ریخت
در نگاهت عطش طوفان بود
یاد آن شب که تو را دیدم و گفت دل من با دلت افسانه ی عشق
چشم من دید در آن چشم سیاه نگهی تشنه و دیوانه ی عشق
یاد آن بوسه که هنگام وداع بر لبم شعله ی حسرت افروخت
یاد آن خنده ی بی رنگ و خموش که سراپای وجودم را سوخت
رفتی و در دل من ماند به جای
عشقی آلوده به نومیدی و درد
نگهی گم شده در پرده ی اشک
حسرتی یخ زده در خنده ی سرد
+
نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت توسط sonia kian
|
دارم خفه می شم ٬ انگار یه نفر با دستهاش داره گلوم
رو فشار می ده ٬ نه انگار خودم دارم گلوی خودم رو فشار می دم . مریم می گه
مریض شدی و حالت اصلا خوب نیست
می گه من باید خوشحال باشم که تو داری درد می کشی اما
نیستم
راستش خودم هم نمی تونم باور کنم
که از عذاب کشیدن تو دارم عذاب می کشم . دلم می خواد گریه کنم ٬
داد بزنم و از خدا گله کنم واسه این همه
بی رحمی و نا مهربونی
مگه گناه من چی بود که این طوری شد . نمی دونم کجای کار
اشتباه کردم که تو این قدر بی فایی کردی
شاید نباید می فهمیدی که چقدر دوستت دارم اون وقت تا آخر
دنیا پیشم می موندی
اما با این همه بی وفایی بازم دلم می خواد باشی و نفس بکشی
حتی اگه بار هر نفست به کس دیگه ای محبت کنی
آخه مهم نیست که تو چه قدر بی وفایی
من چه بخوام و چه نخوام هنوز هم دوستت دارم
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت توسط sonia kian
|